کودکی ، وارفته چون ساحل
مهتری پرجارو پر جنجال، چون امواج،
ماسه زار بهت برده ، رو به روی کوب و شار و شور آب ، چون می برد
پس پس گام ،
از گذشته بیشتر هردم ،
قهرسیری ناپذیر موج ، از وی می گرفتش مرز
بر کرانه، ساده نقش خامه ی امید،
ماسه زار ژرف
آن سر امواج ناخن خشک همچون زاگرس پیدا ، به عمق خویش می غلتید.
هر جهت ، هم سوی ، می تازید ، با دریای خون خورده ،
بی جهت ، در گوشه ای ساحل
آشکارآمد ، به خاور ، چرده ی نارنگ می پرورد ،
بامگاه غزوه گشت و مغرب یغما،
کناره ، ناگهان جنبید ،
به قعرش غرق شد دریا.
( ا.ب.م) امیر کشاورز
من جواب ندادم . همان جا بی حرکت ایستادم وبه دستم که از گرد و غبار ماه پوشیده شده بود
خیره ماندم ... ماه را در دست داشتم و نمیدانستم که کجا قرارش دهم ، چه طور نگهش دارم!!
با کوچکترین تماسی ناپدید میشدواز بین میرفت ، مغزم بیهوده در جستجوی پیدا کردن راه حلی بود
تدبیری که با آن بتوان آنچه را که قابل نگاه داشتن بود نگاه دارم.
اوریانافالاچی
نیست کس در خانه غیر از من
خانه یکدست است
برگرفته خویش از غولموج پیشران و کوهموج خیره پسران
خانه یکسویه ست
همچو چشم من در تو
نیست حتی سایه ای با من
پونه حدادیان